أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
200
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) عياض پرسيد : آن حيله چيست ؟ گفت : كسى فرستى به شهر زور كه در دست مسلمانان است . از آنجا كژدم بسيار در كوزهها كرده بياورند . كوزهها را كه پر از كژدم است در منجنيق نهاده شب در اين شهر اندازيم . باشد كه يك دو كس را بگزد تا هلاك شوند . چون مردمان از اين بىخبرند ، به هم برآيند و آن وقت شهر را آسان مىتوان گرفت . [ 81 ب ] عياض را اين تدبير و حيله پسنديده آمد و همچنان كرد . چون كژدمان را آوردند شبانگاه كوزهاى چند در منجنيق نهادند و در شهر انداختند . كوزهها بشكستند ، كژدمان پراكنده گشتند و جمعى از نيش كژدم هلاك شدند . چون روز شد هم بر اين منوال چندين نفر از زخم كژدم بمردند . لهذا كس نزد عياض فرستاده صلح التماس كردند . عياض اجابت نكرد تا كوزههاى كژدم را جمله در آن شهر انداختند . مردم شهر به كشتن كژدم مشغول شدند و عياض در آن روز در جنگ مبالغت زيادت كرد و شهر را به زور و قهر گرفت و لشكر اسلام به شهر در رفتند و از مردم سلاح دست ، هر كه را يافتند بكشتند و سرايهاى بطارقه را ويران كرده ، زن و فرزندان ايشان را برده گرفتند . آخر ، جماعتى كه زنده ماندند نزد عياض آمدند و تضرّعها كردند و بر چهل هزار دينار صلح قرار گرفت و گزيت قبول نمودند . عياض زنان و اطفال ايشان را باز داد و امان نامهاى نوشت و مهر خود بر آن نهاد و بر ايشان سپرده ، مال مصالحه را بستد و دل از كار نصيبين و ولايت جزيره فارغ گردانيد . پس ، خمس از غنايم را به امير المؤمنين فرستاد و باقى را در بين مسلمانان قسمت كرد . هر يك از مسلمانان را زياده از ده هزار درم رسيد . غير آن ، چهار پاى و برده و انواع امتعهء فاخر كه يافته بودند بين مسلمانان قسمت شد . عياض با لشكر هم در ولايت جزيره مقام كرد و منتظر وصول اشارت امير المؤمنين مىبود . چون خمس غنايم ولايت جزيره و نامهء عياض كه متضمّن بر فتح اين ولايت بود به امير المؤمنين عمر ( رضى ) رسيد عظيم شادمان گشت و بارى تعالى را شكرها گزارد و نامهء عياض را جواب نوشت بر اين مضمون : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . عبد اللّه عمر أمير المؤمنين مىنويسد به عياض بن غنم . سلام عليكم . حمد و ثناى خداى را جلّ جلاله كه ولايت جزيره بر دست مسلمانان فتح كرد و ايشان را بعد از درويشى به توانگرى رسانيد و روزى بر ايشان فراخ گردانيد . اين ساعت برايشان از درويشى نمىترسم